Cogito

اخلاق و سیاست

دسامبر 21, 2009 · نوشتن دیدگاه

آیت الله العظمی منتظری درگذشت. من که در دهه شصت و زمان درگذشت امام خمینی برایم سوال بود که امام چهاردهم چه کسی خواهد شد، خاطره‌ای از آقای منتظری به عنوان قائم مقام رهبری ندارم و او را در زمان اصلاحات به عنوان روحانی منتقد در حصر شناختم. حتی تا همین چند روز قبل هر از گاهی که به این فکر می افتادم کاش اتفاقات بهار 68 نمی‌افتاد و آن نامه و باقی ماجرا که اکنون رهبر دیگری می داشتیم و کشوری دیگر، با خودم می‌گفتم از کجا معلوم اگر رهبر هم فرق می‌کرد رهبری همین بود و کشور همین. ولی به مناسبت درگذشتش چیزهایی شنیدم و خواندم که نظرمرا به کل عوض کرد. نه حرفهای کروبی و موسوی و نه حرف‌های عبدالله نوری و عمادالدین باقی و دیگر شاگردانش. بلکه حرف هایی که مجاهدین و زندانیان دهه 60 درباره اش می گفتند باعث شد که با انسان متفاوتی آشنا شوم، انسانی بسیار قابل احترام (چه مسلمان باشی، چه نباشی).

انسانی که در 2 قدمی رهبری یک کشور به قول معروف حقیقت را فدای مصلحت نکرد. نمی‌گویم دنبال جاه و مقام نبود ولی جایی که باید اتخاب می کرد. ترجیح داد به جای رهبر یک مرجع تقلید منتقد و صریح باشد. و آنجا که باید بین بیان نظرش و حفظ موقعیتش یکی را انتخاب کند، انتخاب عجیبی کرد.

انسانی بسیار قابل احترام بود که دشمنانش و مخالفانش امروز جرأت نکردند کمتر از دانشمند به او بگویند.

این و این را هم بخوانید و پیام شیرین عبادی

پی‌نوشت: چند روزی بود می‌خواستم درباره اخلاق و سیاست بنویسم البته با مضمونی کاملاً متفاوت.

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: 1
برچسب‌ها: , ,

دست آوردهای بشر

دسامبر 20, 2009 · 5 دیدگاه

زمانی کسی باور نمی کرد که انسان بتواند پرواز کند. زمانی کسی فکر نمی کرد روزی بیست هزار فرسنگ زیر دریا به به واقعیت بپیوندد. ولی همیشه آدم یا آدم هایی بودند که از شکست نترسیدند، از تخیلشان نترسیدند، از رویاها و آرزو هایشان فرار نکردند. تنها مانع واقعی در عالم ترس خود ماست.

و ما با آخرین دست آورد انسان‌هایی روبرو هستیم  که به تخیل خود جامه عمل پوشاندند:

→ 5 دیدگاهدسته‌ها: 1
برچسب‌ها: ,

قانون اساسی

دسامبر 15, 2009 · نوشتن دیدگاه

یکی از افتخاراتی که اصلاح‌طلب‌ها مرتباً برای قانون اساسی ایران ذکر می‌ کنند، این است که قانون اساسی موجود ظرفیت بسیار خوبی دارد و می‌توان با همین قوانین موجود هم -اگر اجرا شوند- به دموکراسی رسید. البته در حقیقت انگار قانون اساسی را برای همین می‌نویسند که بشود با آن همه کار کرد و به این دلیل است که کشورهایی با قانون اساسی پادشاهی، به دموکرات‌ترین کشورها تبدیل می‌شوند. خوشبختانه با وجودی که قانون اساسی ما ظرفیت‌های زیادی دارد که نامکشوف مانده، حکومت قدرتمند و مهرورز کنونی از برخی از ظرفیت‌های آن به خوبی استفاده می‌کند.

در کل یک اصل برای من خیلی جالب بود؛ اصل بیستم:

“همه افراد ملت اعم از زن و مرد، یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.”

ظاهراً خجالت کشیدند بگویند برابر نیستند.

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: 1
برچسب‌ها: ,

آمریکایی آرام 2

نوامبر 16, 2009 · 5 دیدگاه

ادامه آمریکای آرام

10سال بعد هیولای دیگری بر صفحه تلویزیون آمریکا (و بقیه دنیا) ظاهر شد. جامعه مدرن (غربی) این بار فیلم ترسناکی را به صورت زنده بر صفحه تلویزیون خود می‌‌بیند: تروریست مسلمان و حملات انتحاری. جوامع مدرن و پیشرفته برای مدتی فلج شدند که نمادش تصویر جورج بوش است آن گاه که تا 10 دقیقه بعد از آنکه خبر حمله به برج‌های دوقلو را به او می‌دهند، مسخ شده بر صندلی خود می‌نشیند و به داستان کودکانه‌ای که خوانده می‌شود، گوش می‌دهد. بعد از مدت بسیار کوتاهی بوش و کل جوامع پیشرفته خود را جمع و جور کرده به جمع‌بندی موضوع پرداختند: “یک گروه متحجر و عقب‌مانده مسلمان وجود دارند که با کل جامعه پیشرفته و تمام مظاهر علم و پیشرفت مخالفند. ما جزایر صلح و ثبات، ما معتقدان به حقوق بشر و آزادی بیان، ما دلسوزان و غمخواران تمام فقرا و انسان‌های بیمار و دربند قربانی شدیم، قربانی مهربانی و رواداری خود. و در نتیجه باید کمی هم با خشونت با مظاهر جهل و تحجر بستیزیم. پس افغانستان را بمباران کنیم.”

هواپیماهای آمریکایی دو چیز بر سر مردم افغانستان ریختند: بمب وغذا. و با این حال فکر نمی‌کنم کل ساختمان‌های تخریب شده در افغانستان به اندازه برج‌های دوقلو ارزش داشتند. و به این شکل ماجرا تمام شد. سران آمریکا نپذیرفتند که افغانستان و وضعیتش ناشی از 30 سال جنگ سرد بوده است. نپذیرفتند که خودشان در شکل‌گیری القاعده نقش داشته‌اند. حتی نپذیرفتند که بخشی از جامعه جهانی هستند و آنچه در افغانستان اتفاق می‌افتد، ممکن است بر روی زندگی روزمره آمریکایی‌ها اثری بگذارد. فکر می‌کردند آمریکا جزیره‌ای ‌است که از خاورمیانه نفت می‌خرد، تکنولوژی صادر می‌کند. البته گشاده دستانه برای کشورهای عقب مانده غذا و کمک‌های انسان‌دوستانه می‌فرستد (NGOهایی مانند NGOهای حمایت از حقوق حیوانات). آمریکا به عنوان پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشور دنیا نمی‌خواست ونمی‌خواهد بپذیرد بخشی از این دهکده جهانی است. اکنون 8 سال پس از ماجرای 11 سپتامبر رئیس جمهور آمریکا در مراسم یادبود کشته‌شدگان به دست مالک حسن می‌گوید قسمت تأسف بارماجرا این است که این افراد در خاک آمریکا کشته شدند. آمریکا 8 سال است که در افغانستان و 5 سال است که در عراق می‌جنگد و در این مدت این دو کشور حتی یک هفته بدون حمله تروریستی و کشته شدن غیر نظامیان نگذر‌انده‌ اند. با این وجود پرزیدت اوباما انتظار دارد آمریکا کاملاً آرام باشد و حتی ترکشی هم به بدن آمریکا نرسد. این است کابوسی دیگر: ساکنان جوامع دموکراتیک و آرام! شما هم بخشی از این دنیا هستید. تا روزی که در جهان جایی مانند افغانستان، عراق، فلسطین، سودان وجود دارد، نمی‌توانید آرام بخوابید. تا روزی که کشوری در جهان وجود داشته باشد که مردم آن زیر تیغ حکومت‌های تمامیت‌خواه خود جان می‌دهند، نمی‌توانید روی امنیت داخلی خود حساب کنید. حتی اگر آن حکومت سلاح کشتار جمعی و بمب اتمی نداشته باشد.

ما نمی‌توانیم درباره سرگرد روانپزشک مسلمان فلسطینی‌اصل آمریکایی قضاوت کنیم، این کار را حتی دولت آمریکا هم با وجود فشار افکار عمومی کمی به تعویق انداخته است. ولی آنچه دیده می شود شکست دولت آمریکا (به عنوان یک دولت لیبرال دموکرت مدرن) در ایجاد یک جزیره آرام در دل دریای آشوب است. همچنین شکست سیاست جنگ بدون تلفات و جنگ فقط در زمین دشمن است.

→ 5 دیدگاهدسته‌ها: 1
برچسب‌ها: ,

آمریکایی آرام 1

نوامبر 14, 2009 · 5 دیدگاه

دکتر “مالک حسن” فرد بسیار مشهوری شده و یکی از بزرگترین دشمنان زنده آمریکای رویایی به شمار می‌رود. روزی که آن اتفاق رخ داد، پرزیدنت اوباما ضمن ابراز مراتب ناراحتی خود از مردم آمریکا خواست تا از برخورد سریع و قضاوت پیش از روشن شدن تمام زوایای ماجرا خودداری کنند. اما چه چیز باعث می‌شد مالک حسن اینقدر موضوع بغرنجی باشد؟

سال 1991 فیلمی ساخته شد به اسم “سکوت بره‌ها” (بر اساس داستانی به همین نام). در این فیلم شخصیت جذابی ساخته و معرفی شد به نام “دکتر هانیبال لکتر”؛ روانپزشکی که به جرم آدمخواری در زندانی با بیشترین تمهیدات امنیتی نگهداری می‌شد و پلیس جوانی برای باز کردن معمای یک سری قتل زنجیره‌ای مجبور شد از دانش روانشناسانه و روانکاوانه خود دکتر لکتر کمک بگیرد. موضوع و جذابیت فیلم بیش از آنکه بر شخصیت قاتل زنجیره‌ای متمرکز باشد، بر تعامل پلیس‌ها با دکتر لکتر متکی بود: از طرفی با او همچون یک بمب اتمی هوشمند برخورد می‌شد و از سوی دیگر پلیس جوان مجبور بود برای رسیدن به هدف با این نابغه دیوانه وارد گفتگو شود.

یکی از بزرگترین و اسطوره‌ای ترین دشمنان جامعه مدرن، همین تصویر است:

روانپزشک، این ابزار حفاظت از جامعه در برابر دیوانگان، جانشین‌کننده خشونت عریان و بدوی، سنگ‌پرانی و غل و زنجیر با قرص‌های فشرده و کپسول‌های TDS و آمپول‌های PRN، و این شکارچی رویاهای خطرناک و امیال وحشی، اگر خود دیوانه باشد، چه کنیم؟

پزشک، این محافظ بدن‌هایمان دربرابر بیماری، این پلیس میکروب‌ها، این بادیگارد ما اگر خود بیمار باشد و بدن ((body ما را بخورد، چه کنیم؟

در این فیلم این کابوس به تصور کشیده شده است و به ما می‌نمایاند بقیه ابزارهای دفاعی ما (مثل پلیس با اسلحه و دستبند و تمام سیستم‌های امنیتی) چقدر در برابر این هیولای نابغه ضعیفند. این منبع دانش از هرچه پلیس فاسد و وکیل شیطان هم هولناک‌تر است.

ادامه دارد…

→ 5 دیدگاهدسته‌ها: 1
برچسب‌ها: , ,

عباس کیارستمی: روشنفکر عاج نشین یا هنرمند وارسته

نوامبر 10, 2009 · نوشتن دیدگاه

به نظر می رسد در جامعه ای که یک نفر بری از اشتباه و خطاست و هیچ کس حق انتقاد از وی را ندارد، این جایگاه معصومیت و مصونیت در ابعاد مختلف و به تعداد زیاد برای دیگران نیز تولید می شود. یعنی می شود گفت کشوری که شاه دارد، یک شاه ندارد بلکه هر کس در جایگاه خود یک شاه است: هر مدیر در اداره خود و هر مرد برای همسر و فرزندانش. این ذهن و فرهنگ شاه-ساز ما از هنرمندان و اندیشمندانمان هم شاه می سازد: کیمیایی برای عده ای و عبدالکریم سروش برای عده ای.

عباس کیارستمی در دهه 60 شاه شد و بعد از “خانه دوست کجاست؟” عده ای تاجی بر سرش نهدند و بعدها با کمک جشنواره کن امپراطور شد. کیارستمی فیلم ساز خوبی بود و هست ولی جایگاه شاهی و مصون از نقد بودن جایگاه بدی است: همیشه گاردها و نگهبانانی هستند که نگذارند کوچکترین خللی به جلال وجبروت شاهنشاه برسد. تا سال ها شاه هیچ نمی شنود جز تعریف و تمجید تا روزی که کسی جرأت کند و داد بزند شاه لخت است. و بعد از آن است که همه در خیابان سرازیر می شویم و “مرگ بر شاه” می گوییم…

نامه قبادی به کیارستمی را بخوانید:

آقای کیارستمی عزیز!!…در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذ مت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟…

به طعنه گفته ای : “.. اگر بهمن قبادی فکر می‌کند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک می‌گویم… آنچه از ایرانی‌هایی که کشور را ترک کرده‌اند مشاهده کرده‌ام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. ..” من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه در ها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روز ها که شما در ایتالیا تدارک فیلم تازه ات را می دیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمی خواهد حرف هایت را به فرافکنی تعبیر کنم….

گفته ای: “… جایی که شب ها میتوانم آرام بخوابم، خانه ام است…” چطور می توانی در شرایطی که همه ی دنیا می دانند هرروز چه بر سر جوانان ایران می آید، آسوده بخوابی؟…

گفته ای:”… می خواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم…” شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادری ام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلم هایم هم همین بوده است….

چند سال قبل هم مراد فرهادپور و مازیار اسلامی کتابی منتقدانه درباره کیارستمی و سکوت و سکون اجتماعی فیلم هایش منتشر کرده بودند: پاریس-تهران

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: 1
برچسب‌ها: , ,

کلود لوی استروس

نوامبر 4, 2009 · 7 دیدگاه

در هر حوزه‌ای از علم، بار و وزن یک نفر براساس میزان ارجاعاتی که به مقالات و نوشته‌ها و نظریات وی داده می‌شود، سنجیده می‌شود. ولی با گسترش دانش بشری حتی بزرگترین‌های هر قلمرویی، کمی بیرون از حوزه عمل خود ناشناخته‌اند. این جمله درباره هر کس صادق باشد، درباره لوی استروس صدق نمی‌کند. کمتر کتابی در ارتباط با علوم انسانی می‌توانید بخوانید که بدون نام بردن از او بسته شود. انگار تمام راه‌ها از ایستگاه کلود لویی استروس می‌گذرند. مردی که بیش از یک قرن در این جهان زیست و در بخش اعظمی از این زمان بر فضای فکری اطراف خود تأثیر گذار بود. تأثیر تفکر وی بر ساختار دانش و نام وی تا سالها محو و کمرنگ نمی‌شود.

پایان یک دوران

در هر حوزه‌ای از علم، بار و وزن یک نفر براساس میزان ارجاعاتی که به مقالات و نوشته‌ها و نظریات وی داده می‌شود، سنجیده می‌شود. ولی با گسترش دانش بشری حتی بزرگترین‌های هر قلمرویی، کمی بیرون از حوزه عمل خود ناشناخته‌اند. این جمله درباره هر کس صادق باشد، درباره لوی استروس صدق نمی‌کند. کمتر کتابی در ارتباط با علوم انسانی می‌توانید بخوانید که بدون نام بردن از او بسته شود. انگار تمام راه‌ها از ایستگاه کلود لویی استروس می‌گذرند. مردی که بیش از یک قرن در این جهان زیست و در بخش اعظمی از این زمان بر فضای فکری اطراف خود تأثیر گذار بود. تأثیر تفکر وی بر ساختار دانش و نام وی تا سالها محو و کمرنگ نمی‌شود.

→ 7 دیدگاهدسته‌ها: 1

از خشونت می ترسیم.

نوامبر 1, 2009 · نوشتن دیدگاه

این سوال خیلی ذهنم را مشغول کرده است: دربرابر خشونت چه باید کرد؟

می دانم که “مقابله به مثل” جوابش نیست (بحث عظیم اعدام بهنود شجاعی و واکنش خشن مادر مقتول هنوز هم داغ است).

ولی مسلماً “بزرگوارانه گذشت کردن” هم جوابش نیست. ما در برابر خشونت (چه فردی و چه اجتماعی و دولتی) خیلی بی دفاع هستیم و متأسفانه معمولاً در برابر خشونت یکی از دو راه بالا را انتخاب می کنیم. راه های دیگری باید وجود داشته باشند، یک بار هم قبلاً درباره جامعه یا موقعیتی که به صلح ختم می شود ،نوشته بودم ولی راهکار عملی رسیدن به چنین جامعه آرام و در صلحی را نمی دانم. به عبارت بهتر جامعه ای که در آن دست زدن به خشونت چنان هزینه اش بالا باشد که کسی به آن دست نزند:

… چيزي كه به ذهنم مي‌رسد، فيلم‌هاي برادر تارانتينوست. فرض كن يك نفر يك اسلحه رو سرت گذاشته باشه و بخواد بكشتت. چي مانع ميشه كه ماشه رو بكشه؟ (البته منظورم توي سريال كشكي‌هاي تلويزيون نيست كه در اون لحظه قاتل هوس سخنراني ميكنه). تنها يك دليل وجود داره. اون هم اينه كه رفيق تو هم اسلحه‌اش رو گذاشته باشه روي شقيقۀ اون. حالا چي مانع ميشه رفيق تو ماشه رو بچكونه؟ واضحه: يكي ديگه اسلحه گذاشته پشت گردنش و الي آخر (فكر كنم  اسمش Mexicaian stand off باشه).

این یادداشت حسین سناپور را بخوانید، من که خیلی خوشم آمد.

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: 1
برچسب‌ها:

حقیقت تکان دهنده

اکتبر 30, 2009 · نوشتن دیدگاه

24 فوریه 1956 در پایان بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و پس از خروج روزنامه‌نگاران، نيكيتا خروشچف، دبير كل حزب كمونيست شوروي از نمايندگان خواست دوباره بنشينند. درهای سالن بسته شد و خروشچف سخنرانی 4 ساعته خود را در اولین دقایق روز 25 فوریه آغاز کرد. آنچه بعدها “سخنرانی سری” نامیده شد.

خروشچف برای اولین بار در درون حزب کمونیست حرف‌هایی را به زبان آورد که عده زیادی برای یک دهم آن کشته یا تبعید شده بودند. فقط 3 سال پس از مرگ “رفیق استالین”، “استالین بزرگ: رهبر اتحاد جماهیر شوروی” دبیر حزب کمونیست، او را دیکتاتور و ستمگر نامید. در این گزارش استالین متهم به برپایی یک “کیش شخصیت” (Cult of personality) شد و خروشچف قسمت اول سخنرانی خود را به اثبات این مسئله اختصاص داد. از جمله افشاگری‌ها:

  • محاكمه و اعدام رهبران و اعضاي قدیمی حزب بلشویک در جریان تصفیه بزرگ.
  • قتل عام ميليون‌ها شهروند بي‌گناه شوروي كه بسياري از آنها از كمونيست‌هاي وفادار بودند.
  • اعلام 1108 نفر از 1966 نماینده حزب در کنگره هفدهم به عنوان ضد انقلاب و همچنین اعدام 848 نفر آنها
  • اعلام 98 نفر از 139 عضو و کاندیدای کمیته مرکزی حزب به عنوان “دشمن مردم”
  • اعزام ميليون‌ها انسان بي گناه به اردوگاه‌هاي كار اجباري به اتهام‌هاي واهي يا جرايم بسيار كوچك…

با وجود تمام تدابیر امنیتی این سخنان به بیرون کنگره درز کرد و به روزنامه‌های آمریکایی راه یافت و در جهان منتشر شد.

ولی آنچه جالب است واکنش اعضای کنگره به این سخنرانی بود: همه بهت‌زده به این سخنان گوش دادند، عده‌ای غش کردند، بعضی دچار حمله قلبی شدند و عده‌ای از جمله الکساندر فدیوف مدتی بعد از آن خودکشی کردند.

سوال من این است: چرا؟ اگر رفیق خروشچف این‌ها را نمی‌گفت هیچ کدام از این حقایق را نمی دانستند؟ یعنی سران حزب کمونیست نمی‌دانستند در کجا زندگی می‌کنند (یا می‌کردند)؟ یعنی استالین را نمی‌شناختند؟ اولین بار بود اینها را می شنیدند؟

این حرکات و غش کردن‌ها را چطور باید دید؟ این کودکان معصوم این همه خشونت و سبعیت را تاب نیاوردند و آب-قند-لازم شدند؟

از همه جالب‌تر فدیوف بود. “خیلی” شوکه شده بود؟ از شنیدن اینکه این همه آدم کشته و تبعید و نابود شدند، “خیلی” تعجب کرده بود؟ این آدم به عنوان یک نویسنده حتی یک بار هم نوشته یکی از “دشمنان خلق” به دستش نرسیده بود؟ چرا خودش را کشت؟ از عذاب وجدان؟ از شرم؟

جواب این سوال‌ها خیلی مهم است. ما باید بفهمیم که چطور این آدم‌های در قدرت چطور خودشان را با جنایت‌ها و خشونت‌های وحشیانه رژیمی که کارگزار آن هستند، وفق می‌دهند تا جایی که اصلاً آنها را نمی بینند.

این دو را هم بخوانید:

دادگاه‌های استالینی

دادگاه های استالینی 2


→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: تاریخ
برچسب‌ها: , ,

Watchmen

اکتبر 23, 2009 · 12 دیدگاه

برای منی که تنها کمیک استریپی که می شناختم و خوانده بودم، “تن تن” بود، کمیک استریپ مساوی بود با “کتاب بچه ها” تا زمانی که sin city را دیدم. فضای سیاه و عجیب Sin city باعث شد که دیدم نسبت به کمیک استریپ عوض شود: دنیایی با امکانات فوق تصور.

Watchmen یک کمیک استریپ است و اگر این داستان به شکل دیگری نوشته (آفریده) می شد چنین چیزی نمی‌شد. داستان آن در سال 1986 منتشر شد، زمانی که هنوز اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت و دیوار برلین پابرجا بود و جنگ سرد هنوز گرم بود. داستان در اواخر سال 1985 رخ می‌دهد: جنگ سرد در جریان است، مسابقه تسلیحات هسته‌ای دو ابرقدرت در اوج است و سایه جنگ جهانی سوم، یک جنگ هسته‌ای، بر سر جهان سنگینی می‌کند. نیکسون رئیس جمهور آمریکاست و تانک‌های روسی وارد افغانستان شده‌اند. داستان با کشته شدن ادوارد بلیکِ کمدین آغاز می‌شود ولی این ابتدای کل ماجرا نیست و ما در خاطرات و فلش‌بک‌ها از ماجرا سر در می‌آوریم که این آغازِ “پایان” است. همان‌طور که مردم آمریکا در انتظار “پایان تمدن” و “پایان جهان” هستند. Watchmen در 12 شماره منتشر شده است. در صفحه آخرِ شماره اول، ساعت 12 دفیقه مانده به نیمه شب را نشان می‌دهد و در شماره آخر روی ساعت 12 ثابت می‌ماند: پایان روز. Watchmen داستانی است در باره “رویای آمریکایی” از ده 30 تا میانه دهه 80. داستان نقابدارانی که با جنایت می‌جنگند و می‌خواهند بهشت را بر روی زمین بسازند. قهرمانانی که به جنگ قاتلان و جانیان می‌روند ولی در زندگی شخصی خود انسان‌هایی مفلوک، ضعیف و شکست‌خورده‌اند. قهرمانانی که مردم نه تنها دوستشان ندارند که از آنها متنفرند. حتی “دکتر منهتن” که قدرت مافوق بشری دارد و جایگاهی نزدیک به خدا، مستثنی نیست. این کتاب درباره تاریخ آمریکاست. در این کتاب می‌فهمیم که چه کسی “کندی” را ترور کرد، آمریکا چگونه موفق شد به ماه سفر کند و در نهایت اینکه چرا جنگ جهانی سوم رخ نداد.

بدترین اتفاقی که برای یک کتاب می تواند بیفتد، یک اقباس سینمایی ضعیف است که خوشبختانه برای Watchmen نیفتاد. با توجه به اینکه فیلم قبلی این کارگردان، فیلم مزخرف 300 بوده “خوشبختانه” کلمه مناسبی است. فیلم Watchmen به اندازه کمیک استریپش جذاب است و کاستی‌های خود را با چیزی پر کرده است که کتاب نداشت و نمی‌توانست داشته باشد: موسیقی. تیتراژ فیلم که با صدای باب دیلن آغاز می‌شود، آدم را میخکوب و مسحور می‌کند و همچنین صدای گرم کوهن و موسیقی فیلیپ گلس. با این وجود نقص‌هایی هم وجود دارد که نمی‌توان از آنها گذشت: یکی انتخاب بازیگر نقش آدریان وید که بسیار نامناسب است: باهوش‌ترین انسان زنده، جانشین رامسس و اسکندر، اسطوره خودشیفتگی و غرور واقعاً این شکلی است؟ و دیگری حذف داستان فرعی Tales of the Black Freighter که هرچند به داستان لطمه نزده، جای خالی‌اش حس می‌شود. (ظاهراً در نسخه DVD به صورت انیمیشن وجود دارد) . خلاصه Watchmen داستانی است که می‌شود خواند و فیلمی که می‌توان دید.

پ.ن: در شماره 31 مجله ایران‌دخت فیلم Watchmen به عنوان فیلمی “پر از سوپرقهرمان و جلوه‌های ویژه” معرفی شده است؛ مثل این است که درباره کمیک استریپ آن بگوییم: “کتابی پر از تصاویر رنگی و قشنگ، برای بچه‌هایی که هنوز سواد ندارند.”

→ 12 دیدگاهدسته‌ها: سینما
برچسب‌ها: ,